روز ناگزیر


خدا بس که این سروده ی  قیصر رو خوندم روحم از بر شد ،

چه خاص حرف زده قیصر، چه دلم رو جذب می کنه هر بار و هر بار و هربار ،  روحش شاد ...

...

آن روز ناگزیر که می آید

...

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته ی خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح وا‍ژگونه ی جنگل را

در آب بنگرند

...

روزی که دست خواهش کوتاه

روزی که التماس گناه است

و فطرت خدا

در زیر پای رهگذران پیاده رو

بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

...

ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه!

ای روزهای سخت ادامه!

از پشت لحظه ها به در آیید!

...

ای روز آمدن!

ای مثل روز آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد ، هر روز

در انتظار آمدنت هستم!

...

/ 0 نظر / 6 بازدید