تیر و تار- تار و تیر

این یادداشت مربوط به ساعت یازده صبح روز یکشنبه سی و یکم خرداد ماه سال هشتاد و هشت است!

امروز صبح امتحان هوش پیشرفته داشتم و ساعت چهار بعدازظهر امتحان VHDL دارم.

دیشب تیکه تیکه و نم نم بارون می‌اومد و هوا خنک و شفاف بود.

 شب تنها دو ساعت خوابیدم. به اضافه حدوداً نیم ساعت خواب دم صبح.

توی این فاصله خواب دم صبح، آرامش بخش‌ترین و زیباترین خواب زندگی‌ام رو دیدم.

مدتها بود بس که تیره شدم خواب لطیفی نمی دیدم.

خدا انگار کمتر دوستم داشتی، گرچه این روزها هم تغییری نکرده بودم و خوب نبودم، اما هدیه کردن این زیبایی به من یعنی که هنوز دوستم داریلبخند

من توی خواب خوب بودم، خوب و مهربان و شاد، یک شادی لطیف و خنک، به ظرافت پشه بند تابستون.

آخ که چه خوابم روشن بود. کاش هیچ وقت تصویرش رو از یاد نبرم.

] تا امروز که از یاد نبردم  [

با این که نزدیک نصف درسم رو نخونده بودم، اما نوازش خواب دم صبحم آرامشی بهم داد که امتحانم بهتر از بقیه امتحانام بود.

الآن نشستم توی کتابخونه و قراره برای امتحان چهارم بخونم.

آرومم، و بیش تر دلشاد.

فکر می کردم این قدر تیره شدم که دیگه دوستم نداری، و دیگه این قدر برات ارزش ندارم که هدیه های زیبا بهم بدی و خوشحالم کنی، اما تو اینکارو کردی، توی مهربون عمیق بی همتا.

چه روز قشنگیلبخند

 

/ 0 نظر / 7 بازدید