من پادشه ام ...

چه روزی ، چه حسی ،

صدای سرد ریزش برگ های پائیز ، همراه با صدای خش خش شون زیر پاشنه های محکم کفش های من ــ

همون هایی که تنها زمانی که می خوام خانوم به نظر بیام می پوشمشون ــ می پیچه توی گوشم .

 دب اکبرم رو نگاه می کنم و خوشه ی ریز و ظریف پروینم ، در آسمون براق شب .

چه سخاوتمندانه تمام این زیبایی ها رو پیشکش من کرد و چه پادشهانه با من رفتار شد .

فقط چون ، بودم ؛ چون دوستم داشت .

همون وقت ها بود که من ، خدای گونه ی زمین شدم و پادشهی کردم و

چه زود به فراموشی سپردم ...

ای بابا ؛

تاب خالیم منتظر ، چشم دوخته به من ، برای روش نشستن و سخت تکون دادنش و درپایان ، لذت نهایی ؛

جدا شدن ازش و یکهو اون بالا از روش پایین پریدن.

نمی دونین چقدر این کارمو دوست داره ؛ عمیق لذت می بره .

با صدای قدم های رهگذر مخالف جهت قدم ها ی من ــ همون که روزی پادشهی دیگر بوده و یادش رفته ــ انسجام ادراکم رو از دست می دم ؛ همون وقته که می رسم به پله های بلوکم و میرم بالا ...

 

گزافه :

"من" در این متن تمام ما هستیم دوستان من ؛

من منی در کار نیست .

/ 0 نظر / 6 بازدید