شب به خیر

ای بابا ، آخه این آدمیزاد چقدر پیچیده ست ، تا کجا پیچیده ست ؟ چرا اینقدر درک ماهیت و عمق خواسته ها و نیازهاش سخته ؟

باور کن گهگاه حتی می مونم تو کف خودم ، که فکر می کنم چیزی رو می خوام و بعد هویدا می شه که نخیر ، از ته دل یک چیز دیگه رو می خواستم و تا چه حد گنگ و نامفهوم و پنهان ...

تکلیف بقیه که روشنه و حسابشون از نظر من پاک .

 وقتی از پس خودم بر نمیام دیگران برن خوش باشن واسه خودشون .

گرفته ام ، کلافه ام ، کاش می فهمیدم چه دردمه ! نمی دونم رخوت گرفتدم یا ناامیدی ، کسالت یا هیچ !

فقط دوست دارم خیره بشم به دیوارای اتاقم ؛ بی هدف ؛ بی دلیل ؛ بی ربط !

نمی دونم گویا منتظر حادثه ای خارق العاده و شاید هیجان انگیزم ، شایدم اون قدر سیب زمینی شدم که بودن یا نبودنش برام فرق چندانی نداره ...

می دونم ؛ خوب می دونم که این حرفهارو صرفاٌ دارم از سر کسالت الآ نم می زنم و نه چیزی بیش تر ؛ کاش فردا روز بهتری باشه ؛

چقدر دوست دارم بخوابم ؛ چقدر خواب رو دوست دارم ، همچین اشتیاق خواب دارم انگار تنم متعلق به دنیای خواب هاست و نه واقعیت ها .

چشمهام می سوزن ؛ می خوابم ؛

شب به خیر ...

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
توحید

سلام دوست عزيز وبلاگ قشنگي داري. از نوع نوشته هات و مطالبت خوشم اومد حتما يه سر هم به من بزن. آخرين پستمو با دقت بخون موفق و پيروز و سربلند باشي منتظرم ياعلي