...

پشت میز کارم نشستم و باز زل زدم به روبرو.

به خودم که میام می بینم چندین دقیقه ست بی ­حرکت زل زدم به گلدون کوچیک سارا که گذاشته پیشم بهش آب بدم.

تعجب می ­کنم از مغزم، از اینکه می ­تونه بی اینکه کاری کنه بی صدا و آروم بشیینه و کار تفکراتی نکنه و صرفاٌ تمرکز کنه رو اعمال حیاتی و بس.

فرضیه خودم که روز به روز داره بیش­تر قوت می ­گیره اینه که دارم مشاعرم رو از دست میدم. دارم خنگ میشم.

به سطرهای هایت لایت شده مقاله ها با کسالت نگاه می­ کنم، کلی گزارش مونده که باید بنویسم و به اندازه کافی کند پیش رفتم.

دارم چرت میگم، از روزمره گویی هم گذشته، رسماً دارم چرت میگم.

میرم لیوان چاییم رو پر کنم.

روز طولانیه و کار زیاد.

فعلاً.

/ 0 نظر / 6 بازدید