پنگوئنم ...

چند وقتیه یک بچه پنگوئن کوچیک ، توی خوابم زندگی می کنه ؛ توی فضای اتاقم .

هر چند وقت یک بار ، ظاهر می شه تو اتاقم‌ ،‌ توی خوابم ...

و من دوباره خودم رو سرزنش می کنم که چرا حضور کوچیکش رو فراموش کردم و به آب و غذاش نرسیدم .

هر دفعه غصه ی بی توجهی بهش رو می خورم .

یک موجود تقص کوچیکه با قد حدوداٌ بیست سانتی متر . تو گوشه کنار خونه قایم می شه ؛ یعنی در واقع من این طوری فکر می کنم ؛ تو خواب به این قضیه آگاهی دارم .

وقتی می رم از آشپزخونه براش آب بیارم دنبالم تند و تند راه می افته و همین که بهش نگاه می کنم خودشو می چسبونه به دیوار و با چشمهای سیاه براقش زل می زنه توی چشمهام .

نمی دونم چرا ، اما بعد از این همه مدت که توی خونه ی خوابهام حضور داره هنوز ازم می ترسه ، توی چشمهاش ترس رو حس می کنم .

شایدم ذات وجودش همین طوریه که به هیچ کس و هیچ چیز اعتماد نداشته باشه ؛ حتی به لامپ مهتابی هم زیر چشمی نگاه می کنه .

همین الآن ، در آخرین لحظات خوابم‌ ، ظرف آب رو ازم گرفته بود گذاشته بود جلوش و به لامپ مهتابی که درست روشن نمی شد زیر چشمی نگاه می کرد که از خواب بیدار شدم ...

/ 0 نظر / 8 بازدید