تقدیم به دوست ...

 یادم هست ، آن هنگام که نبودی ؛

چه سخت تنها بودم و در خیال خویش ، سعادتمند .

چه گنگ در خیال خود ، تنیده در فلسفه اصیل جهان و ملازم عرش آسمان پنهان .

آفرید گارا ، چگونه مرا سرشتی که این قدر گمراهی را استادانه از بر کنم ؟!

دوست ، حال شفاف می دانم که در نبودت ، از ادراک چه شوق ها و هیجان ها و احساسات راستین ، بی بهره بودم .

حال ، می دانم که لایه ای شگفت از جهان هزار توی لایه لایه ی عجیب را شکافتم و به عمقی پا نهادم که بی تو مرا جایی نبود در آن.

تو ، چراغ این راه من .

خداوندگارا ، چه پرتو افکن و ناگهان ، چشم روحم را به گوهر پنهان در بطن وجودم ، بینا نمودی .

همین که حال ، با تک تک ذرات وجودم و بند بند تار و پودم مانند تابش نور بر سطح نازک و روشن برگ ، ادراک می کنم که فلسفه ی ناب هستی ، همین است و بس !

اینجاست ، به آگاهی و ادراکم سوگند که اینجاست آن لحظه ها که حرف هاییست برای نگفتن .

اینجاست آن هنگام که زبان سرخ، از بیان راز نهان عاجز ماند و کلمات ، یارای همراهی با تراوش روح را نخواهند داشت .

پروردگار من ؛

...

...

...

/ 1 نظر / 4 بازدید
سالی

[گل][گل]سلامت باشید و شاد. یا حق