...

 

مدت هاست ننوشتم،

عجب بر گذر ایام، مروری به دورها،

"دلم برای باغچه می سوزد؛

کسی به فکر گلها نیست؛ کسی به فکر ماهی ها نیست.

کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد.

که قلب باغچه در تیغ آفتاب ورم کرده؛

که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود.

و حس باغچه انگار چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده ست.

حیات خانه ما تنهاست؛

حیات خانه ی ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس،

خمیازه می کشد ..."


/ 3 نظر / 3 بازدید
آرش

سلام ولی بودن این کلمه ها در کنار هم یعنی هنوز کسی به فکر گل ها و باغچه هست! تازه ... شاید حیاط خلوت ها از حیاط معمولی ها تنها ترند ... خمیازه می کشیم جمیعن تا بلکه شریک شویم در تنهایی حیاط(ت) ها چه خلوت چه معمولی ... شاد باشی خدا نگهدار