سوسا

امروز خبری شنیدم، خبر مرگی ناگهان،

گاه بعضی سرگذشت‌ها چه غمگین و غمناکند.

حتی اگر از غریبه ای باشه که هرگز ندیدیش و تا حالا ازش نشنیدی،

شاید مسخره‌ست، اما دیشب خوابشو دیده بودم و دلم لرزید.

انگار که من هم در مرگش نقشی داشته باشم، نقشی هرچند کوچک.

خدا بیامرزدش.

 

روزها به سرعت باد می گذرند، امروز برای من روزی تازه‌ست، به چندین و چند دلیل.

گرچه بهترم، اما از دست روزگار همچنان شاکی‌ام، روزگار پرشتاب، اصلاً حالیش نیست، بی توجهِ خودسرِ لجویِ مغرور.

 

همه خوبند، گلبرگ های دزدی سر حالند،دلم پر از طعم شیرینِ شیرینی‌هاست،

ملالی نیست، من بهترم،

روی قالی نور می بارد، طناب رها از بار خیسی‌هاست، گیره ها بی کارند.

شکر،

 

پی نوشت: لطف شیر و انگبین عکس دل است.

 

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید