مادر

خانم هارونی، 85 ساله ست.

پسر و دخترش از سرطان مردن، پسرش خیلی شبیه خودش بوده، با چشم ­های سبز و صورت کشیده.

پسر و دخترش دوستش داشتن، بعد از مرگ اون ها پسر کوچیکش تبعیدش کرده خونه سالمندان.

پسر کوچیکش بدون اجازه زنش سر نمی­ زنه به خانوم هارونی، پسر کوچیکش خیلی وقته سر نزده به مادرش،

حتی تو روز مادر...

چشم­ هاش پر از اشکه خانوم هارونی، دلش گرفته خیلی، صورتش سرخ شده از غم، غم ­اش تو دل هرکی که زل می ­زنه به چشم­ هاش عجیب رخنه می ­کنه...

زنگ میزنم به عزیزترینم، روزش مبارک باشه، کاش هزار بار دیگه صداشو بشنوم و بابت بودنش ازش تشکر کنم...

یه کاری کردم نگرانم ناراحت بشه بابتش، بهش میگم، خوشحال میشه از کارم، میگه که بهم افتخار می ­کنه:)

امشب دل می­سوزونه برام، آخه دیروز حالم خوب نبوده، غر می­زنه از اینکه چرا بهش نگفتم که دست کم غصه بخوره واسم!:)

عاشقشم، روح زندگیمه.

دلم لک زده واسه ­اش، چقد امشب نیاز داشتم که اینجا باشه، امشب عجیب بچه شدم میخوامش.

خانم هارونی دستمو گرفته باهام راه میاد تا دم در، میگه که شیفته­ ام شده، دل من غمگینه اما، نمیتونه گوش بده به حرفاش...

صدای قشنگ مامانم تو گوشمه، صدای زنگ دار قشنگش...

/ 0 نظر / 5 بازدید