دومین روز

نیمه های شبه، تو بیابون ساکت.

خارهای خشک جا به جا مسیر حرکت رو گرفتن، می پیچن به پاها.

آدم حتی صدای فکر خودش رو هم می شنفه.

آتیش پر از اسطوره های نورانی،

داره می میره، دیگه خاری واسه سوختن باقی نمونده.

تاریکی مطلق همه جا رو می گیره.

تاریکی همه چی رو توی خودش می کشه.

همه پاره هایی از شب سیاه می شیم.

شب گسترده ی سیاه.

انگشتام دارن کرخت می شن، دیگه نمی تونم بنویسم.

آسمون سیاه، روشنه با نور ستاره ها...

/ 2 نظر / 7 بازدید
جاودانگی

توو شب ...صحرا دیگه سراب نداره یه وقتایی واسه دیدن چشمک ستاره ها هم آغوش کویر میشدم سرد بود... تلخ هم بود.