...

 

چند روزیه پامو از خونه بیرون نگذاشتم،

نه حتی برای بیرون گذاشتن زباله‌ها یا خرید یخمک.

امشب ‌می‌زنم بیرون به همین هدف،

زباله‌ها رو می‌گذارم تو محل مخصوص.

شب نیمه دم کرده تاریک و وهم‌انگیزیه.

درختای به هم تابیده جلوی خونه

تاریک‌تر و به هم تابیده‌تر از همیشه به نظر میان.

حرکت می‌کنم تا به زیرگذر برسم، به قصد خرید نون و یخمک.

اینجا یه دنیای دیگه‌ست، چقدر نور و تکاپو، چقد آدم اینجاست.

انگار نمی‌بینن چه تاریکی و سکوتی به فاصله پنج قدمی از

خروجی اینجا هیولاوار همه شهرو احاطه کرده.

به سمت خونه حرکت می‌کنم، رهگذری به فاصله چند قدم پشت سرم داره

حرکت می‌کنه، صدای پاشو می‌شنوم اما سایه‌شو نمی‌بینم.

می ایستم تا از کنارم رد شد، رد می‌شه.

شایدم شب اونقدر تاریک نیست که می‌بینم، شاید تاریکی از منه.

از پله‌ها بالا می‌آم. میام تو خونه، خونه دم که چه عرض کنم،

از گرما و رطوبت هوا ورم کرده.

تا نرفتم بیرون نفهمیدم شدت کمبود اکسیژن تو خونه رو.

همین بیرون زدن ده دقیقه‌ای بهم جون داد.

کولر رو روشن می‌کنم.

می‌شینم پای سیستم...

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
بابای سپیده!

خیلی ناراحتم کردی! چرا اینطور می کنی با خودت؟!! دعا کنم مانتوت گیر کنه به میخ دیوار؟؟؟ شامپو بره تو چشمت؟!!! چرا درست حساببی زندگی نمی کنی؟ احتمالا درست حسابی هم غذا نمی خوری؟!! الان معلوم نیست ولی چهار روز دیگه اثر این کارا رو زندگیت معلوم می شه. به خاطر اون کسی که خودت می دونی به خودت برس یه کم. هم به درست برس هم به زندگی. چه معنی می ده که تو خونه خودتو حبس کردی؟! به غیر از فیلم و سریال تفریحات دیگه ای هم تو دنیا هست! خیلی حالم گرفته شد از این پست

مژده

می دونی، الان ده دقیقه ست که صفحه ی نظرات رو جلوم باز کرده م و دارم فکر می کنم که چی برات بنویسم... دیروز هم، دقیقاً همین کار رو کردم، ولی، به نتیجه ای نرسیدم و بستمش. حسّ غربت شدید، چیزیه که از این پست بهم دست میده. در تو، هنوز یه چیزی هست که با ده دقیقه بیرون رفتن، جون می گیره. چرا به این چیز، بی توجّهی می کنی؟ عجب زندگی ای شده که "آشغال دم در بردنش" بهترین قسمتشه. می فهمم. با تمام وجود. [گل]

مژده

به هر حال خیلی خوب نوشته بودی. دقیقاً حسّش منو در برگرفت.

شخصي به نام خودم، صاحاب وبلاگ

بچه هاي گلم چرا اينقد تند برخورد كردين؟[لبخند] جوگير شدم خودمم دلم واسه خودم سوخت!![خنده] درگير پروژه ام بودم كه نزدم از خونه بيرون. وضع خوبه بابا، شكر[لبخند]

آرش

سلام این رو تجربه کرده ام ... بسیار! شاد باشی خدانگهدار

مژده

خوب این قالب ِ وبلاگتو عوض کن دیگه[ناراحت] من دلم می گیره هر وقت میام اینجا. خیلی احساس ِ غربت می کنم. پروژه ت خوب پیش می ره؟