نوزدهم

 

 

عینکم رو چشمهام نیست، اینجا بزرگ و تاریکه.

سایه ها تو چشمهام محو اند.

سایه های ارواح لرزان انسان‌های غمگین گوشه‌ی این مسجد قدیمی.

مسجد دلنشین سالخورده.

مچش‌هاشون بسان شاخه‌های خشک و باریک درختی، سر از کُنده‌ی تنشون به دو طرف برداشته.

ارواح بیقرارشون روی پا بند نیست،

این‌پا و آن‌پا می‌کنند و به تمام اسامی شناخته و ناشناخته خونده شده تو گوششون چنگ می‌زنند.

برای بخششی شاید، ثوابی، لمحه‌ای خلاصی و نزدیکی.

برای غم علی شاید، غم علی بزرگ.

"بخوانید لعنت بر ابن ملجم که علی را کشت"

ابن ملجم؟

علی مقتول جهل شد، نه ابن ملجم نه هیچ اسم دیگری، مقتول جهل.

...

می‌بینی کیا امروز ادعای جانشینی تو رو دارند و سنگ عدل تو رو به سینه می زنند؟

عدل علی.

اهل کوفه نیستند که علی تنها بماند!

می‌بینی؟ راه و روشت هم شده مسخره دست بعضی‌ها.

...

دلم گرفته امشب، دلم عاصی و ناراحته.

 

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
مهسا

مقتول جهل شد... دقیقا!

محسن

اینها خوباشه، چیزای بدتر ندیدی و نشنیدی این هم یه مثال http://zahra-hb.com/1389/06/distorting-history