و قله ی سپید

خواستم مثل همواره بگویم هیچ، دیدم که چه هیچ همه جا و مکانم را در بر گرفته ؛ گذشتم ...

نیمه های شبه، تو بیابون ساکت.

خارهای خشک جا به جا مسیر حرکت رو گرفتن، می پیچن به پاها.

آدم حتی صدای فکر خودش رو هم می شنفه.

آتیش پر از اسطوره های نورانی،

داره می میره، دیگه خاری واسه سوختن باقی نمونده.

تاریکی مطلق همه جا رو می گیره.

تاریکی همه چی رو توی خودش می کشه.

همه پاره هایی از شب سیاه می شیم.

شب گسترده ی سیاه.

انگشتام دارن کرخت می شن، دیگه نمی تونم بنویسم.

آسمون سیاه، روشنه با نور ستاره ها...

نوشته شده در پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

ساعت 2 بعد از ظهر.

پارک مطالعه سبز و بکر خواهران.

 

در این لحظه، اینه همین لحظه،

دلم برای هیچ­ کس تنگ نیست، برای هیچ ­کس.

دلم برای طبیعت تنگ شده، برای خنکای سیال بین درخت ­ها.

برای کلاغ­ها و پرنده­ های کوچک پرصدا.

دلم برای خدا تنگ شده، همون که می­شناختمش،

با همون شناخت و تصور خودم.

می­شنوی، غریبه ­ای که تابش اشعه ­ها رو با من مشترک شدی؟

تافی روکش­دار با طعم پرتقال می­خوری؟ خوشمزه ست.

بیا بی­ کلمه و بی صدا به صداها گوش کنیم.

باد سرد حرکت کنه رو سطح پوستمون و بلرزیم.

ساکت که باشیم می­ شنویم هارمونی ترکیب صدای کلاغ ها و زاغ ها رو روی درخت های پرسال.

بیا گوشمون رو بگذاریم روی چمن،

بی صدا که باشیم صدای حرکت آروم و ظریف حشرات کوچیک رو بین جنگل چمن می­شنویم حتماً.

بیا سبز باشیم غریبه.

بیا بی کلمه بی صدا، سبز شیم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

شبان خسته ای مانم
که گوسفندانش را سیل برده باشد
نی مینوازد کنار غروب
باد میوزد
تنهاست...

 

«از بنده خدایی در گودر»

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

Baby I’ve been here before

I’ve seen this room and I’ve walked this floor

I used to live alone before I knew you

 

امشب از آن منگی های قبلی به سراغم آمده.

همین عصر بود که به خودم گفتم خودمانیم مدتی است حالم بهتر شده، عادی تر شده ام، همه در یک نگاه نمی فهمند یک چیزیم هست نرمال نیستم.

آخر آدمیزاد دیدی به این سرعت فی الفور خودش را چشم کند؟

نمی دانم چه قرار نانوشته ایست بین من و شب. از سر صبح هم قصد کنم از خانه بیرون بزنم تا شب نرسد قدم ما از پاشنه در نمی گذرد.

خلاصه که تقریبا سر شب است، نیاز دارم هوایی بخورم، سر ایستگاه می ایستم مدتی، خیر، از تاکسی استاندارد خبری نیست، به ما نیامده قدم و هواخوری. بر می گردم و ماشین را بر میدارم راه می افتم.

مانده ام به کجا برانم، شیر موز شیخ صدوق پاسخ همیشگیست.

جلوی مغازه جای پارک نیست، گوشه ی تاریکی در سعادت آباد پارک می کنم. می نشینم کمی، آهنگی، آرامشی، صدای تو.

پیرمرد گوژ پشت لنگی آرام آرام نزدیک آمده و از پشت شیشه بهم زل می زند. می گویم شرمنده ندارم (در اصل من ضد فرهنگ گداپروری شرمنده را می گوید). بی اصرار و لنگان می گذرد. من دیگرم طبق معمول می پرد وسط. عذاب وژدان دچارم می کند. بهم می گوید ته تهش حقیقت این است که اگر خووب داشت گدایی نمی کرد. طبق معمول من دوم پیروز است. می دوم دنبال پیرمرد.

دوست ندارم یک لیوان شیر موز بخرم، دو تا می گیرم، به خیال نشستن تو در ماشین، گرچه بزرگ اند، شده تنهایی همه اش را خودم بخورم و دل درد بگیرم. می خورم و از قضا معده ام هم به هم می ریزد. همین است که هست.

سعی می کنم بخوابم.

 

پی نوشت: می دانم با خودم قرار داشتم روزمره نویسی نکنم، می دانم نمی ارزد به ارزنی، اما همین است که هست، دلم خواست.

نوشته شده در جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

 تو همواره عجیبی، همواره راز آلوده.

اما امشب با دیدن تاریکی ترسناکت بند دلم لرزید.

امشب چه آرام و خوفناکی تو ماه تنهای شب های دشت و شهر و رهگذران.

...

"سلام ای شب معصوم.

سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

سلام ای شب معصوم."

 

«فروغ فرخزاد»

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

 

در کنار کوچه امروز

یک کلاغ مرده دیدم.

خم شدم انگشت خود را

روی پرهایش کشیدم

خشک بود او مثل یک چوب

چشم­هایش خیره و باز

کوچه بوی غصه میداد

بوی ختم بال و پرواز

...

یک کلاغ دیگر او را

دیده بود و گریه میکرد

با صدایی داغ و غمگین

در هوایی ساکت و سرد

...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

 

سلام.

نقشه آلفا که به حال خود رها شدن بود مفتضحانه شکست خورده.

صرفا دارم خودم رو مجبور می کنم به بعضی کارها، این میشه نقشه بتا،

قراره یک زوج همستر تازه بالغ رو به فرزند خوندگی قبول کنم.

از الان دلم ذوقشون رو داره.

آقای اِستر ("هم" اِشان رو خودم حذف نمودم) سفید یک دسته، با چشمانی به رنگ آتش. از قطب اومده آقای اِستر، قطب شمال.

خانم اِستر بر خلاف اون سبزه و چشم مشکی و شیطونه، زاده ولات خودمون.

داستان آشناییشون اتفاقا شنیدن داره، حکماً می دونین که به این سادگیا قطب شمال و حدود مرز استوا با هم پیوند نمی خورند. روزی می بافمش.

می دونم که می دونین اینا همش مهملاته، داستان طبیعت تلخ تر از اینهاست.

خانم و آقای اِستر، یکی به رنگ برف و یکی به تیرگی کوه، زاده یک مادراند. مادری سرزنده، دوست داشتنی و شیطون.

طبیعت موش ها پَسته، اونها موجوداتی هستند که با هر که مجاورند آمیزش می کنند، خواه از پهنه دیگه ی دنیا آمده باشه خواه از خیلی نزدیکتر. به نزدیکی بطن مادر.

اما چی؟ آیا اجازه ملامت هست؟ محتوای طبیعت جایی برای این حرفها داره؟

واقعا اخلاقیات چی هستند؟ غریزه انسانی اند؟ اگر غرایز انسانی اند(چیزی که با ساختار وجودی انسان همخوانی داره و رعایتش حس خوبی به انسان میده) ماهیتاً چه تفاوتی با غرایز موش سانی دارن؟

آیا جز یک سری قرارداد چیز دیگری هستند؟ اینکه ما قراردادهای به ظاهر یا باطن انزجار برانگیز داشته باشیم و بهشون پایبند باشیم خیلی بدتر از اینه که قراردادهامون انسانی باشند و بهشون پایبند نباشیم؟

...

مهمل نوشتم؛ دلم خواست. دستی که سرد باشه از نوشتن مهمل ها باید ببافه تا گرم شه.

دلم Le Moulin طلبید.

جای نسکافه خالی، جاشو پر می کنیم.

کاش سرما بیاد دیگه، آخه این همه ناز بهارانه رو سرما از کجا  آورده به دامن خودش دوخته؟

دنیای ما آدمها وارونه شده، دنیای طبیعت آخه دیگه چرا؟

دلم برف می خواد. یک هوا برف. یک کوه برف. نیاز به برف بازی دارم. برف خونم کم شده...

دوباره Le Moulin.

چی میگن این آواها؟ این نوتها، آدمو دیوونه می کنن. آدمو می برن به ناکجا.

از برگ های سبز هم برات رضایت می گیرم زمستون، همونهایی که هیچوقت تو را نخواستن.

حتی شاخه ها هم اومدنت رو می خوان این روزها، شاخه های بر افروخته دیگه دشمن تو نیستند.

باز هم Le Moulin...

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

 

از کنار سی‌و‌سه پل می‌گذریم.

زیبا و غرق در انوار نارنجی رنگ و محو تماشای انعکاس مرموز خودش درون رودِ زنده.

دمدمای پاییزه، زوده هنوز، اما داره میاد آهسته آهسته.

یکی از شبهای نه چندان دم کرده مونده از تابستون، با بوی غریب پاییر و نسیم‌هاش.

مشتری پرنور و درشت درخشیده تو آسمون زلال و کوتاهِ شب.

در امتداد زنده‌رود در حرکتیم.

چراغهای کم‌نور همدم سنگ‌فرش حاشیه رود، راه دست‌های باریک اشباح سبز درختان

رو به این تابلو خاموش باز می‌کنند.

چه تکاپوی ضعیف نمناکی.

...

مامان می‌گه: نگاه کن چه قشنگه، اما قرار باشه پیاده راهو طی کنی چه طولانی و کشنده‌ست.

بابا به شوخی می‌گه: واسه تو آره:)

صورتک دلِ من بی‌صدا می‌خنده و لب باز می‌کنه که:

در این خاموش وهم‌انگیز و این شریانِ بی‌پایان زیبایی.

درین آرامش معصوم از آلایش.

با یار سلانه گامیدنم هوس است...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

 

چقدر ساده با گفتن دو تا جمله ساده می‌‌شه که تمام شیرازه فکری و رفتاری یک نفر از هم بپاشه.

من عادت داشتم که در همه اتفاقی، راهکاری، عکس‌العملی، صاحب نظر باشم.

در واقع یه جورایی می‌شه گفت که نظر نمی‌دادم شبم صبح نمی‌شد.

همیشه همین‌طوری بودم.

خوب حرف می‌زدم، ادعا داشتم، یه جورایی حرفهام خوب‌تر از عملم بود.

البته حرف‌های خوبی بودن و عمل کردن بهشون یه جورایی سخت!

روزی که رفیقم بهم گفت که حرفهام فقط حر‌ف‌اند، شوکی به روحم وارد شد، یه ضربه محکم.

نمی‌دونم چطور شد، این حرف رو زیاد شنیده بودم، اما قبل‌تر نپاشیده بودم.

اینکه تأثیر رفیق بود یا وقوع این اتفاق با فصل پوست اندازی من، نمی‌دونم؛ اما پاشیدم از هم.

تصمیم گرفتم، یعنی یه جورایی ناخودآگاه درونم تصمیم گرفت که دیگه حرف نزنه.

اراده کرد که دهنشو ببنده و ساکت شه، اراده کرد دیگه صاحب نظر نباشه، اراده کرد یا فقط عمل کنه

یا اینکه هیچ‌کار نکنه، حرف‌ها مردند، نظرها محو شدند، بی‌تفاوتی ها پاورچین پاورچین اومدن

و جای حرف‌ها رو گرفتن، جای فکرها رو، جای تحلیل‌هارو.

در واقع نمی‌شه گفت که عمل‌های من جایگزین حرفهام شد. چون عملم بیش‌تر نشده تا اونجا که شمردم.

بی‌تفاوتی‌ها جایگزین حرفها شدن!

نمی‌دونم خوبه یا بده، راستش فکر نمی‌کنم خوب باشه، اما خب.

هیچ چیز خوب خوب یا بد بد نیست، اینهم از اون مقوله‌های نسبیه.

حالا من آدمیم که توجهی به اطرافم ندارم، ناخودآگاه، نمی‌فهمم حتی از نظر ظاهری دنیای اطرافم

چی توش هست اصلاً.

اینطوریه که من یه هپروتیم. یه هپروتیه خوشحال.

بسه دیگه،

میرم زوری بزنم ببینم خدای نکرده خوابم می‌بره یا چی.

تمام.

 

نوشته شده در یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

 

اینجاست، آیید، پنجره بگشایید، ای من و دگر من‌ها:

صد پرتو من در آب.

مهتاب، تابنده نگر، بر لرزش برگ، اندیشه‌ی من، جاده‌ی مرگ.

آنجا نیلوفرهاست، به بهشت، به خدا درهاست.

اینجا ایوان، خاموشی هوش، پرواز روان.

در باغ وزن تنها نشدیم.

ای سنگ و نگاه، ای وهم و درخت، آیا نشدیم؟

من «صخره‌-‌من»ام، تو «شاخه‌-‌تو»یی.

این بام گلی، آری، این بام گلی، خاک است و من و پندار.


نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

 

چند روزیه پامو از خونه بیرون نگذاشتم،

نه حتی برای بیرون گذاشتن زباله‌ها یا خرید یخمک.

امشب ‌می‌زنم بیرون به همین هدف،

زباله‌ها رو می‌گذارم تو محل مخصوص.

شب نیمه دم کرده تاریک و وهم‌انگیزیه.

درختای به هم تابیده جلوی خونه

تاریک‌تر و به هم تابیده‌تر از همیشه به نظر میان.

حرکت می‌کنم تا به زیرگذر برسم، به قصد خرید نون و یخمک.

اینجا یه دنیای دیگه‌ست، چقدر نور و تکاپو، چقد آدم اینجاست.

انگار نمی‌بینن چه تاریکی و سکوتی به فاصله پنج قدمی از

خروجی اینجا هیولاوار همه شهرو احاطه کرده.

به سمت خونه حرکت می‌کنم، رهگذری به فاصله چند قدم پشت سرم داره

حرکت می‌کنه، صدای پاشو می‌شنوم اما سایه‌شو نمی‌بینم.

می ایستم تا از کنارم رد شد، رد می‌شه.

شایدم شب اونقدر تاریک نیست که می‌بینم، شاید تاریکی از منه.

از پله‌ها بالا می‌آم. میام تو خونه، خونه دم که چه عرض کنم،

از گرما و رطوبت هوا ورم کرده.

تا نرفتم بیرون نفهمیدم شدت کمبود اکسیژن تو خونه رو.

همین بیرون زدن ده دقیقه‌ای بهم جون داد.

کولر رو روشن می‌کنم.

می‌شینم پای سیستم...

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

 

درها به طنین‌های تو وا کردم.

هر تکه نگاهم را جایی افکندم، پر کردم هستی ز نگاه.

شیاریدم شب یکدست نیایش را، افشاندم دانه‌ی راز.

و دویدم تا هیچ. و دویدم تا چهره‌ی مرگ. تا هسته‌ی هوش.

و فتادم بر صخره‌ی درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم.

ته تاریکی، تکه خورشیدی دیدم، خوردم و ز خود رفتم.

و رها بودم.


نوشته شده در جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

رفیق؟

اینکه وقتی یه "ای کاش" کوچیک بابت داشتن چیزی رو خودم نمی فهمم کی از زبون دلم در رفت، صداش پیچید تو چهار دیواری دلم و چند روز بعدش یهو بهم داده شد یعنی چی؟

اگه هی این اتفاق بیفته معنیش چیه؟

یعنی اینکه اونی که اون بالاهاست خواسته ی کوچیک دلمو بر آورده می کنه که شادم کنه و دل عاشقش شاد شه؟ یا توهم زدم اگه همچین حسی کنم؟

نخواستی چیزی بگی نگو، خودم می دونم معنیش چیه.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

" یکی بود، یکی نبود، هزارپایی بود که با وجود آن همه پا، عجیب خوب می رقصید.

این هزارپا هروقت به رقص می پرداخت جانوران جنگل همه برای تماشا گرد می آمدند و همه محو زیبایی رقص او می شدند.

همه به جز لاک پشت که رقص هزارپا را دوست نمی داشت.

لاک پشت پیش خود فکر کرد:

ـ چطور می توانم جلو رقصیدن هزارپا را بگیرم؟

نمی توانست صاف و ساده بگوید رقص او را دوست ندارد. در ضمن هم نمی توانست بگوید خودش بهتر می رقصد، و اگر می گفت مگر کسی حرف او را باور می کرد؟ پس دست به تمهیدی شیطانی زد.

نشست و نامه ای به هزارپا نوشت. گفت:

ـ ای هزارپای بی همتا! من یکی از ستایشگران جان نثار رقص شما هستم. دلم می خواهد بدانم شما هنگام رقصیدن چه فوت و فنی به کار می برید. آیا اول پای چپ شماره 28 خود را بر می دارید و بعد پای راست شماره 39 را؟ یا اینکه ابتدا با پای راست شماره 117 شروع می کنید و پای چپ شماره 944 را به دنبال آن می آورید؟

چشم به راه پاسخ شما با بی صبری تمام: ارادتمند واقعی، لاک پشت.

هزارپا نامه را که خواند بی درنگ به فکر فرو رفت واقعاً موقع رقص چه می کند؟ کدام پا را ابتدا بر می دارد؟ و کدام پا را بعد؟

می دانی آخر سر چه شد؟

هزارپا هیچ گاه دیگر نرقصید.

تخیل که به بند تعقل در آید نتیجه همیشه چنین است! "

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

گاهی از احساسات عجیبم سخت تعجب می کنم.

چمه ؟

خدا عالمه...

نسبت به چیزی جاذبه و دافعه رو همزمان دارم. به یک میزان!

تکلیف روشن نیست.

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

رنگی کنار شب، بی‌حرف مرده است

مرغی سیاه آمده از راه‌های دور

بنشسته روی بام بلندِ شبِ شکست

...

بی‌حرف باید از خم این ره عبور کرد

رنگی کنار این شب بی‌مرز مرده است.

 

نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

مرغی سیاه آمده از راه‌های دور

بنشسته روی بام بلند شب شکست

چون سنگ، بی‌تکان.

...

در جاده‌های عطر

پای نسیم مانده ز رفتار

هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست

نقشی کشد به یاری منقار

بندی گسسته است

خوابی شکسته است

رؤیای سرزمین

افسانه‌ی شکفتن گلهای رنگ را

از یاد برده است.

بی حرف باید از خم این ره عبور کرد

رنگی کنار این شب بی‌مرز مرده است.

نوشته شده در دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

کاش می شد به گوشه‌ی لایه ای ازهزارو صد لایه جهان خزید و گذران عمر کرد با تار و یار و عیش و نوش .

عجب که زندگی فراتر از اینهاست.

 

نوشته شده در جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

احساس خلأ تمام وجودم رو فرا گرفته ...

ساعت از 5 صبح روز پنج شنبه گذشته و من نه خوابم میاد و نه دست و دلم به کاری میره، تنها چند روز به شروع امتحانات پایان ترمم مونده و کاری نمی کنم.

روزهاست که غذای درستی نخوردم و نمی فههم چرا تنم این قدر برام بی اهمیت شده که بهش نمی رسم،

اتاق بی نظمه و سر و وضع خودم بی نظم تر،

و بدتر از همه اینکه حس می کنم ایمانم رو از دست دادم،

حس می کنم ضعیف شدم، دارم تیره می شم، هر روز بیش تر از روز قبل ...

الآن که نوشتم یادم اومد که امروز پنج شنبه ست، شاید برم قبرستون، بهم آرامش می ده.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ توسط شاسوسا نظرات () |

امشب باز ذهن من آشفته ست ؛

 سوژه ای داره واسه خودش که گهگاه رنگ تیره تری به خودش می گیره و بر رقبا برتری پیدا می کنه و می شه سوژه ی اصلی.

موضوع مورد نظرم یک موضوعِ خاصه ؛ اما خب ، به خاطرِ زنجیرهای همیشگیِ زندانِ اکنون ، تکه هایی ازش رو عام می نویسم، به این امید که کمتر اذیتم کنه ؛

داشتم انواع و اقسام حماقت ها و بی وجودی ها رو در ذهن مرور می کردم و Ranking براشون در نظر می گرفتم به دلیلی ،

از بی وجودی به دلیل فقر فرهنگی گرفته ، تا بی وجودی ناشی از استعداد درونی خود انسان ، که یا ارثیه یا اکتسابی ، یا هیچ کدوم ؛ که جهشی نادرِ ژنتیکیه ؛

 یه بی وجودی آقا و سرور همه ست و دست همه رو از پشت بسته ؛ و اون اینه که نه فقیر بودی ( از هر نوع و ن‍‍ژاد که فکرشو بکنی) ؛ نه کسی یادت داد ، نه ارثی بهت رسید ( از نوع ارثیه های ژنتیکی) ؛ نه و نه و نه .

خودت ، در یک لحظه ی خاص و استثنایی ، تو یه ثانیه ی ناب جهانی ، بی هیچ دلیل اصیلِ جهنمی ،

اراده می کنی که بی شعور و بی وجود باشی ؛

همین و بس ؛

خوب ، بد نبود ، شکر.

p.s.:  با تشکر از درس یادگیری ماشین که اگه این دور و برا نمی چرخید احتمالاً طبق معمول با کمبود کلمات درخور و مناسب ، دست و پنجه نرم می کردم.

 


نوشته شده در دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط شاسوسا نظرات () |